گاها بعضی از دوستان ارادت خاصی به آدم دارند...
به فرض مثال امروز ساعت اول که جلسه اول حضور داوود بود با چهره گشایش یافته از دیدار مجدد در حین روبوسی یهو با لحن شوخی گوید:
تو پس مکه نرفتی بمیری.... خخخ
من: شانس ندارم دیگه قسمت من نشد...کاش نوبت منم این موقع افتاده بود.....
کمی بعد: با اتفاقای چند روز پیش دیگه خودمم بخوام از خونه نمیذارن برم.. 
حیف شد واقعا... 
به شوخی میگیرد و استاد وارد کلاس میشود و....