برف 16 فروردین

صبح دورو بر ساعت 7 و بیست دقیقه با حس صدای زمزمه محمد و میلاد توی خوابگاه که برف اومده بیدار شدم و تصورم این بود که یه برف خیلی سطحی و پسابهاری اومده باشه با اکراه فراوان که مجبورا از تخت کندیده شدم و پرده رو زدم کنار تا از کنار پنجره برف رو ببینم هنگ کردم...

یه هنگ به مثابه کامل هنگ کردن... فقط یه دقیقه وایساده بودم با دهن باز داشتم از پنجره برف 16 فروردینی رو نگا میکردم...!!!

وای خدا توی کل سه ماه زمستون همچین برفی نیومد الان این چی بود :))))))))))

تا حالا اینقد ذوق زده و غافلگیرم نکرده بود برف با اومدنش....

+ عکس: من سر صبح حیاط دانشگاه :))

++ به قول وجوج اینجا سیبری عست عایا؟!!! خخخ