خیلی بده حس یه اضافه رو داشته باشی

همچون حرف اضافه ی درون جملات،

که فقط باید قبل و بعدت را وصل کنی و بجز این ارزشی نداری

خیلی سخته همچون مجسمه با قلب سنگی فرض بشی که درونت نه احساسی هست نه قلبی نه هیچ موجود زنده ی دیگر

و اینجاست که خیلی راحت ازت رد میشن

به راحتی بالا رفتن یک لیوان آب خنک

تازه چه لذت بخش هم می شود انگار، راستی هوا هم که گرم است عجیب می چسبد :|

خیلی سخته راست راست جلوی چشمت "همه" مهم شوند و "همه" ی دیروزت را حتی دیگر نشناسی ...

خیلی سخت است که نفهمد که می فهمی و به چه سختی ایی خودت را قبولاندی که شرایطش را باید درک کنی، شرایطی که ابتدایش را نفهمی خودت رقم زد و انتهایش را...

شاید کسی انتهایش را نمی داند....

خیلی سخته که از خواب بیدار شوی و ببینی به فاصله ی یک چشم به روی هم گذاشتن همه مهم شده اند و دیگر کسی تو را نمی شناسد...