نمایشگاه کتاب تهران 95

فقط لحظه شماری میکنم چهارشنبه آخرین کلاس این هفته رو پاس کنم، کیف خالی به دوش، همان روز. شبانه چشم هایم را ببندم و در طلوعش غرق در سطر سطر امواج پر از عشق غوطه بخورم و همه اون دو روز رو تا جون دارم قدم بزنم و قدم بزنم و چشم در چشم خیالیِ هم، تو از من بگویی و من از تو بخوانم...

+ نمیدونم تنهایی چجوری میشه یا حتی شب و هنوز تصمیم نگرفتم و نمیدونم کجا میخوام سر کنم فقط همین که باید برمش رو میدونم و کلی بن ایی که خریدم :))

شاید برم خونه دختر عمه اینام، فقط میترسم برم اونجا دختر سیریش اونا تانیا گیر بده که عه چه خوب منم میام (ادا همیشگیش) بعد بیا و حالا بچه داری کن... خخخ البته کمی هم نه اینکه خجالتی ام نمیخوام تا جایی که میشه برم... شاید هم به چنتا از دوستای دانشجومون هماهنگ کردیم یه شبی مهمون خوابگاه اونا باشیم و شاید هم بی منت ترینشون بهتر باشه همون مهمانسرای جنب شهر آفتابی که برا دانشجو های غیر تهرانی مهیا کردن رو زنگ بزنم و رزرو کنم... 

خلاصه اینا همش رو بی خی مهم نی فقط این که فردا برای خواندن دیر است...  خدایی چون گفت فردا دیره فردا نرفتم ها نگه داشتم پسون فردا :)))

+ یعنی فک کن یه ماهه چشم انتظار این هفته م ها... که برسه :)