آخر این هفته

اگه خدا بخواد 

و قسمت بشه 

حرکت میکنیم سمت عراق 3>

دوستام خیلی نامردن ولی....خخخ من نرفته دارن برا بعد برنگشتن من برنامه ریزی میکنن...

از شمع روشن کردن رو صندلی ردیف اول کلاسم با گل و غیره تا تخت خوابگاهم و مراسم و برا عرض تسلیت اومدن هاشون.... :))

و من خیلی خوشحال میشوم چه سعادتی بالاتر از این که در جایی جنازه نعشت بیفتد که بزرگترین شهدای تاریخ را در خود جای داده است و پر برکت ترین و افضل ترین خاک روی زمین 3>

شاید خدا هم لطفی کرد و نیمچه شهیدی پذیرفت 3> هه ( چه بلند پروازی هایی بشین سرجات باو بچه...چه برا خودشم درجه شهادت قائل میشه:/)

و همچنان در ته همه اینها من تنها از یک چیز میترسم که هر بار در ذهنم تکرار میشود و بند بند وجودم شرحه شرحه میشود و کمرم به چه شدتی میشکند... چون هم میشناسمش...و هم میدانم... 

این جمله که تنها من 

از مرگ فقط بخاطر اشک های مادرم میترسم.... ولا غیر....

چون خبر دارم از دلش 3>

پست های جالبی برای آینده قراره آماده کنم به تاریخ های خیلی دور با کامنت های باز... کسی خبر ندارد که... 

جانم به فدایت حسین (ع) در مخیله ام هم نمیگنجد تصور حضورم در پیشگاهت را.... جانم به فدایت یا امیرالمومنین (ع) و چشمانم پر از گرمای خیسی اشکهایم میشود از تصور امکان خواندن نماز در مسجد کوفه که در انتها ترین مکان مخیله ی ذهنی ام هم جا نمیگیرد... یکی از دو جایی که آنقدر فضیلت دارد که نماز در آنجا شکسته خوانده نمیشود... مرکز عادلانه ترین و اسلامی ترین حکومت به وقوع پیوسته جهان که آدمی توان تحمل عدالتش را نتوانست کشید....

به قول عمو اکبر تو معراجی ها...

اگه اونا برگشتن شما حلالشون نکن :))

این دیالوگ رو در رده دومین دیالوگ عجیب به دل نشسته جانم دوست دارم...

اولیش این بود در همین فیلم...

یا ابالفضل سنه قوربان اولوم آستیگمات دا قبول الییسن؟!! ؛(((

+ جدی نگیرید حرفای چپکی ام را صرفا در مقام شوخی بگیرید شما :)

ان شاءالله تمام زائران در سلامتی و با تجربه بهترین حالات ممکن مشرف شوند.