و وای از اندوهی که هیچ گاه فهمیده نمی شود...
عاشقانه هایی که هیچگاه به هم نمی رسند...
عاشقانه هایی هستند که هیچگاه تمام نمی شوند...
عاشقانه هایی که هیچگاه فراموش نمی شوند...
چشم هایی که همیشه به راه اند...
صورتک هایی همیشه شبیه...
فکر هایی همیشه به فکر...
گل هایی که هیچگاه چیده نمی شوند...
میخواهم دوباره بنویسم...
در این وانفسای شباهنگام...
چند صباحی است گم شده ای در وجود خود یافته ام...
که سالهاست از خود دور کرده ام...
نوشتن ذاتی بعضی هاست...
و انکار ذات... ظلم به ذات است...
آدمی با خواندن انسان بهتری می شود...و با نوشتن انسان آرام تری
سابقاً انسان آرام تری بودم...
و حال سنگینی دنیایی از نانوشته ها را به دوش میکشم...
تا حالا؛
یک استکان چای بسیار
شیرینِ گرمِ تلخِ سرد
را نوش جان کرده ای؟!
:):
To understand me
گاهی که در افکار غریبانه ی انبوه جمعیت گم می شوم...
گذرم به بنبست همیشگی می خورد که...
این همه خلق را از برای چه آواره خود کرده ای...؟؟؟!!!!!
#حقیقت
چند وقتیست دلتنگم...
نمیدانم دلم تنگِ چه چیزی یا کسی است...
نمیدانم اعماق وجودم را که کنکاش میکنم آن جای خالیِ آزار دهنده برای چیست که اینگونه شب و روز را برایم به این شدت تنگ کرده است...
حتی دیگر نمی دانم به کجا آمده ام و برای چه آمده ام...
و نمیدانم چرا روزگار اینگونه چرخیده که من اینجایم و آن آنجا
در حالی که نه بودن من دست خودم بوده و نه او...
نمیدانم آن جای خالیِ دلتنگی هایم چشم به انتظار کدامین مرهم باید بماند :(
پر از حرفم... ولی گاهی سکوت ویران کننده ترین فریاد ممکن است...
مجالی برایم بده ای دل... می دانم تو هم همچون همه حتی خودم از دست خود جان به لب شده ای...
نمی شود فریاد زد گاهی... خیلی حرف ها را... زخم ها را... دلشکستگی ها را... و دلتنگی ها را...
هراسان مباش ای دل... نگفتن هیچگاه دلیلی محکم برای فراموشی نمی تواند باشد...
پریشان مباش... همه را به یاد دارم... تک تک لحظه هایت را به پایت زجر کشیده ام...
روزی خواهد رسید...
آن روزی که دیگر چیزی از خود برای خود باقی نمانده است...
قطره قطره اشک هایم گواه این مدعا خواهند بود...
تو خود دانی که چه درد ها پشت این سینه آرام گرفته اند و ...
هیچ... جای هیچ حرف نیست... در روزگاری که جای هیچ دل نیست...
و تو... و تو خود خوب تر از هر کسی می دانی که تا آن سر دنیا هم که روی... آخر سر به پای حسرتِ همیشگیِ دلتنگی هایت خواهی سوخت و اختیاری نزد اراده تو نیست...
خیلی سخت است تمام افکارت پر شده باشد از او و او تمام سعی اش خالی شدن از تو و خیلی سخت تر که هر دو در فکر هم و پرده ای نامعلوم مانع از حتی معمولی ترین مکالمه بی ارزش همه روزه ی عابران پیاده رو باشد... .
راستی ای دل... نگرانت شده ام... که چه سرانجامی برایت خواهد بود... یا که اصلا به سر انجامی خواهی رسید یا که در همان میانه ی راه برایت فاتحه ای باید خواند؟... .
چه زخمی بر خود برداشته ای که این چنین سرگردان کوچه و خیابان در پی مرهم خیالین خود می گردی؟!!...
راستی مگر از شدت زخم ها دلی برایت باقی مانده که بتوان بر روی آن مرهمی گذاشت....؟!!
بی خیال ای دل... کاش دل ها هم مرگ مغزی می شدند...
گاهی اوقات که در افکار خود با خود، به خودم فکر میکنم...
به این نتیجه میرسم که شاید من... شاید من آفریده شده ام که عشق بورزم...
که عشق بورزم عاشقانه در مقابل تمام بی احساسی های دنیای اطرافم...
تمام انسان هایی که بویی از مزه واقعی فهم عشق به مشام عقلشان هم نرسیده است که چه بماند دلشان...
شاید مهر محکومیت زندان من همین شکنجه هست... که نمیتوانم عشق نورزم در برابر تمام ناملایمتی ها...
عشق ورزیدن در مقابل تمام دل های سرد و بی روح.... دل هایی که یا نتوانستند گرم شوند و یا روزگار یخ بست به تمام احساسشان...
و یا دل هایی که از عشق تنها صورتی از آن را توان اختیار داشتند و صرفا عشق را بازی کردند تا جایی که می توانستند... یا به نفعشان بود...
نه تا جایی که گرمای بی نهایت عشق آنها را در خود شعله ور کند و عشق مبدا و مقصد تمام دنیاهایشان شود...
نه تا جایی که عشق نیت همه افعالشان شود و عشق تصمیم گیر اعمالشان...
چقدر سخت است فهم معنای عشق از طریق عقل و توان انتقال این فهم ناقص به سر مقصد منزل خویش در اعماق دل و جان؟!!!
و چه بد حالیست تنهایی عاشقی که تنها یاد دارد صادقانه عشق بورزد و توان دست کشیدن از آن را ندارد...گویی که با ذاتش گره خورده است.
و چه خوب می شکنند دل را؛ دل هایی که عشق را تنها صورتی بیش نمی بینند و نقش عشق را بر روی تمام دل ها به بازی می گیرند.